تبليغاتX
همسفر

 

TinyPic image

  نازی ای گل  مهربونم

تمام روزهایت بهاری

لبهایت همیشه خندان دلت همیشه شاداب

 تو لدت مبارک

۳۱ شهریور روز تولد گل زندگیم

نازی

دوست دارم

 

TinyPic imageTinyPic imageTinyPic image

تقديم به تنها فرشته اي که ساکن زمين است

نانازی سالروز تولدت بها نه اي است

تا بگويم چقدر دوست دارم

اغاز شگفتنت را تبريک مي گويم

و مهتابي زيبا براي اسمان وجودت ارزومندم

دوستت دارم

و

 تولدت مبارک

 

فرشته من تولدت مبارک

نانازم  دوسم داری ؟

نازی تولدتو تبریک میگم گلم

ایشالله سال دیگه خودم تولد واست بگیرم

نازی دوست دارم

TinyPic imageThis Template Designed By : Alireza Yaghooty TinyPic image

fairyleft0da.gifتولدت مبارک،خوش اومدی ستارهfairyleft0da.gif

fairyleft0da.gifاگر چه از راه دور هیچ فایده ندارهfairyleft0da.gif

fairyleft0da.gifشمعها رو روشن کن و به جام دو تا رو فوت کنfairyleft0da.gif

fairyleft0da.gifنمیشه پیشت باشم فقط برام سکوت کنfairyleft0da.gif

 

fairyleft0da.gifخواستم بیام کنارت اما اینا نذاشتنfairyleft0da.gif

fairyleft0da.gifچون از تولد تو انگار خبر نداشتنfairyleft0da.gif

 

    fairyleft0da.gifتو دله مثل دریات هزار تا آرزو کنfairyleft0da.gif

fairyleft0da.gifبا من عاشق از دور،بخون و گفتگو کنfairyleft0da.gif

fairyleft0da.gifخدا تو این روز خوب،تو رو به من هدیه دادfairyleft0da.gif

fairyleft0da.gifهمه مثل هم بودن،فرشته شو فرستادfairyleft0da.gif

 

fairyleft0da.gifبادکنکای رنگی،شمع و گل و فشفشهfairyleft0da.gif

fairyleft0da.gifالهی زنده باشی،تا آخر همیشهfairyleft0da.gif

fairyleft0da.gifاشکامو پاک می کنم،می گن شگون ندارهfairyleft0da.gif

fairyleft0da.gifولی من از تو دورم،چی کار کنم ستارهfairyleft0da.gif

 

 

fairyleft0da.gifمی دونم از راه دور تبریک من قبول نیستfairyleft0da.gif

fairyleft0da.gifاونم برای عشقم،صاحب نمره ی بیستfairyleft0da.gif

 

fairyleft0da.gifاما خودت می دونی که چاره ای ندارمfairyleft0da.gif

fairyleft0da.gifمن که به جز چشم تو،ستاره ای ندارمfairyleft0da.gif

fairyleft0da.gifمی شینم و می شمرم بازم ستاره هاروfairyleft0da.gif

fairyleft0da.gifبه جون این تولد قسم می دم خدا روfairyleft0da.gif

 

fairyleft0da.gifکه سال دیگه امروز نشسته باشی پیشمfairyleft0da.gif

fairyleft0da.gifتولدت مبارک ،دارم دیوونه میشمfairyleft0da.gif

fairyleft0da.gifتولدت پر از گل،پر از شمعای روشنfairyleft0da.gif

fairyleft0da.gifکاش که تو این جشن پاک یه کم کنی یاد منfairyleft0da.gif

 

fairyleft0da.gifتولدت پر از نور خوش اومدی ستاره  fairyleft0da.gif

  fairyleft0da.gifاگر چه از راه دور هیچ فایده نداره  fairyleft0da.gif

 

 

نانازی تولدت مبارک

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 4:6 بعد از ظهر توسط اشکان |

سلام

ادامه داستان (۴)

.......................

خواهرای ارشیا اومده بودن

یه روز ظهر ارشیا دل به دریا زد و به

خواهر کوچیکش جریان خودشوگفت 

گفت که واقعا سمیرا رودوست دارم

میخوام باش ازدواج کنم

خواهرش به حرفاش کامل گوش داد

خواهرش گفت ببین ارشیا

شما سنتون به ازدواج نمی خوره هنوز تجربه ندارین

زندگی فقط ازدواج نیست

ازدواج تازه اول راه

خیلی سختی داره . مشکلات داره .خرج و مخارج داره

هیچ وقت سطحی به اینده فک نکن 

هم تو هم سمیرا بچه این الان کله هر دوتاتون

داغ حالیتون نیست فردا پس فردا هزار تا مشکل پیدا میکنین  

ولی ارشیا حرف توکلش نمی رفت فقط میگفت

من سمیرا رو میخوام . من دوسش دارم . من عاشقشم

خواهرش گفت: بابا این دوست داشتن نیست

این عشق زود گذره تو سن شماها

 این جور رفتار و دوست داشتن زود گذره

ارشیا میگفت زودگذر چیه بابا .

 ما الان چند ماه همدیگرو میشناسیم

من میخوامش

خواهر ارشیا هرچی تلاش کرد که ارشیا رو روشن کنه

نشد که نشد

ارشیا دید اینجوری نمیشه

۲ روز از این ماجرا گذشت ارشیا به هر دری که میزدنمیشد  

یه روز یکی از شوهر خواهراش مثلا اومد که نصیحتش کنه

یه حرف زشتی به سمیرا زد

ارشیا یهوداغ کرد هرچی که اومد دهنش به اون گفت

خواهر مادر واسش نذاشت

همه مات مونده بودن

انتظار شنیدن این حرفارو از من نداشتن

ارشیا رفت تو اطاقش

در اطاق و قفل کرد و زار زار گریه میکرد

نهار نخورد . شامم نخورد .

اصلا از اتاقش بیرون نیومد

ارشیا تا صب نخوابید همش تو فکر سمیرا بود

فردا صب ارشیا یه فکر وحشتناک به سرش زد

ساعتای ۱۰ صب بود که ارشیا از اطاقش اومد بیرون 

یه سر رفت تو حموم  یه تیغ از تو جیبش در اورد

یهو مامانش اومد داخل

ارشیا زود تیغو قایم کرد

مامانش گفت چیزی نمی خوای واست بیارم

گفت : نه

مادرش رفت ولی انگاری مشکوک شده بود

ارشیا تیغو اورد میخواست شاهرگ دستشو بزنه

یجور ترس تو وجود ارشیا بود

یه بار تیغو کشید رو دستش

اما با ترس

یه کم خون اومد

یه بار دیگه کشید . ولی بازم نشد

بار سوم تا کشید از دستش  اینقد خون میومد

 که معلوم نبود شاهرگشو زده یا نه

یهو در حموم باز شد مامانش بود

تا چشمش به دست ارشیا خورد از حال رفت

همه جمع شدن

ارشیا هم در حالی که از دستش خون

میرفت با اون یکی دستش  تیغو گرفته بود

 میگفت هر کی جلو بیاد میزنمش

ولی اونا یهو ریختن رو سرشو تیغو گرفتن

ارشیا گریه میکرد و به همشون فحش میداد

مامان ارشیا هم کم کم به هوش اومد

ولی گریه میکرد

ارشیا خیلی مامانشو دوس داره

اونم با گریه اون گریه میکرد

ارشیا اسیبی ندیده بود دستشو باندپیچی کردن 

باباشم یه سر بهش فوش میداد

خلاصه سرتونو درد نیارم

همه چی به خیر گذشت

خواهر بزرگ ارشیا اونو برد تو اطاق

گفت ارشیا جان تو این دخترو از من بخواه

ولی شرط داره

ارشیا گفت چیه انجام میدم

خواهرش گفت شرطش اینه که بری دانشگاه

باید دانشگاه قبول بشی

ارشیا گفت باشه قبول فقط اول برین حرفشو واسو بزنین

خواهرش گفت اول دانشگاه

هروقت جواب قبولی دانشگاه رو اوردی

 میریم نشون میکنیم

ازدواجتنونم بعد از اتمام دانشگاهت

ارشیا با خنده گفت باشه قبول

وای اگه بدونین ارشیا چقد خوشحال بود

نمیدونست از خوشحالی چیکار کنه

ولی ارشیا هم کاره مشکلی رو پیش رو داشت

اون باید حتما کنکور قبول میشد تا به ارزوش برسه

ارشیا حددا ۵ ماه فرصت داشت

ارشیا یه ترمش مونده بود که دیپلمشو بگیره

کتاب از ارشیا جدا نمی شد

روزی ۶ یا ۷ ساعت فقط درس میخوند

ارشیایی که تو یه ترمم ۷ ساعت درس نمیخوند

ارشیا با داداشش دفترچه دانشگاه روگرفتن

 پرش کردن و فرستادنش

۴ تیر ۸۰  روز کنکور بود 

ارشیا تونست اون ترمو واسه اولین با در طول

 دوران دبیرستانش معدل بالای ۱۰ بگیره

اونم  با معدل ۱۶  هیچکی باورش نمیشد

 ( اینقده مشروط شده بود که انداخته بودنش دبیرستان شبانه)

 که این همون ارشیای ثابغه

ارشیا خیلی امیدوار شده بود ( به همه چی)

ارشیا باشگاه میرفت (بکس) خیلی سر حال بود

یه روز ارشیا که میخواست با یکی از دوستاش بره بیرون

وقتی اومد بیرون دوستش گفت ارشیا اون دختررو نیگا

بد نیگام میکنه بیا بریم دنبالش بهش شماره بدیم

بهش گفتم بابا بیخیالش هزار تا کار داریم

وقت واسه این کارا زیاده

ولی پا تو یه کفش کرده بود میگفت باید بیای

اخرش راهی شدیم

دختره داشت میرفت مرسه

اما تو مدرسه نرفت رفت توکوچه پشت مدرسه

ما هم پشت سرش رفتیم

من بهش گفتم خانم این دوستم ازتون خوشش اومده

میخواد بهتون شماره بده

دختره اولش خندید و گفت باشه

ولی یهو گفت  برید گمشید

یهو دیدم صدای یه پسره از سرمون داره میاد که داره فوش میده

اولش خیال کردم شاید از بچهای اون محل

میخواد حال گیری کنه

ولی دیدم دختره گفت داداش غلط کردم

تازه فهمیدیم که او کیه

ادامه دارد.............. 

منتظر باشید

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 1:45 قبل از ظهر توسط اشکان |

 

بازم سلام   ببخشید اگه دیر اپ کردم  یه خورده گرفتار بودم

خوب 

ادامه داستان ( ۳ )

ارشیا تا عمه پریسا رو دید جا خورد

تو دل خودش میگفت شانس مارو باش

ارشیا اومد جلو سلام کرد و سمیرا رو معرفی کرد

بعد احوالپرسی  عمه پریسا گفت چرا میان تو خیابون

نمیترسین بگیرنتون

ارشیا گفت چیکار کنیم دل خوشیمون همینه

عمه پریسا گفت بیایین بریم خونه ما اونجا راحت ترین

ارشیا : نه عمه ممنون اینجوری راحت تریم

سمیرا : مرسی مزاحم شما  نمیشیم اینطوری راحتیم

ولی عمه پریسا  میگفت نه باید بیاین خونه ما

بعد کلی تعارف بازی  اخرش راهی خونه اونا شدیم

وقتی رسیدیم دم در خونه سمیرا گفت زیاد نمونیم ها

ارشاهم گفت باشه

رفتن داخل

عمه پریسا تنها خونه بود یه ۱۰ دقیقه نشستیم سمیرا گفت

پاشو بریم گفتم باشه

تا پاشدیم صدای در اومد

دخترای عمه پریسا بودن ( عمه پریسا ۲ تا دختر داشت)

اومدن داخل منم معرفی کردم

هر کاری میکردیم نمیزاشتن که بریم میگفتن

 ما تازه اومدیم باس بمونین دوباره نشستیم

۱ ساعت گذشت سمیرا با اونا گرم گرفته بود

کلی از سمیرا و ارشیا پذیرایی کردن

ارشیا گفت بریم  و سمیرا هم که دلش نمیومد پاشه

ولی باید میرفتیم

خلاصه

بعد کلی تشکر  از خونه اونا اومدن بیرون

دم در عمه پریسا یه حرفی زد

اون گفت

امیدوارم خوشبخت بشین

ارشیا  و سمیرا با لبخند گفتن مرسی و  راه افتادن

ارشیا سمیرا رو تا در خونشون برد

بین راه هیچ حرفی باهم نزدن

شاید داشتن  به حرف عمه پریسا  فکر میکردن

سمیرا رفت خونه  ارشیا هم رفت جای همیشگیش( پارک )

با خودش فکر میکرد  ولی به چی ........ ؟!!!

شب ارشیا وقتی رفت خونه همه یه جوری نیگاش میکردن

مامانش گفت عمه پریسا الان از اینجا رفت

ارشیا  تازه  فهمید جریان چیه

ارشیا گفت من خودم اونجا  بودم 

دیگه هیچی نگفت و رفت تو اتاقش

پیش خودش میگفت یعنی عمه پریسا چی بشون گفته

تو همین فکرا بوود که خوابش برد

فردا صب که بیدار شد سر سفره نشسته بود

 که مامانش یهو  گفت

سمیرا رو دوست داری ؟!!

ارشیا جا خورد

هیچی نگفت

باز  رفت تو اتاقش

فکرش همش پیش سمیرا بود

پیش خودش فکر میکرد  که چقد سمیرا رو دوست داره

ولی اندازهای برای دوست داشتنش پیدا نمیکرد

خواب و خوراکش سمیرا شده بود

تو همین فکرا بود که سمیرا زنگ زد

گفت بیا دونبالم میخوام برم بیرن بیا تا  با هم بریم

ارشیا زود حاضر شد و رفت درخونشون

سمیرا میخواست بره کتاب فروشی

با هم راه افتادن  تو راه سمیرا میخواست

یه حرفی بزنه ولی هی حرفشو میخورد

ارشیا هم میگفت چیزی میخوای بگی ؟ سمیرا میگفت نه

بعد خرید ارشیا سمیرا رو برد در خونشون

ارشیا دوست داشت  سمیرا بدونه که چقد دوسش داره

وقتی خدافظی کردن ارشیا داشت میرفت که سمیرا صداش کرد 

ارشیا برگشت گفت : بله 

سمیرا  به چشاش خیره شه بود ارشیا گفت کارم داری 

سمیرا حرفی نمیزد

ارشیا با لبخندگفت چیه ؟ چرا اینجوری نگام میکنی

سمیرا گفت میشه یه چیزی ازت بخوام

ارشیا جواب داد تو جون بخواه

سمیرا  دست ارشیا رو گرفت و گفت

ارشیا میشه هیچ وقت تنهام نزاری ؟!؟؟؟

ارشیا منگ شده بود نمیدونست چی بگه

انتظار همچی حرفی رو نداشت

ارشیا با یه صدای بهت زده گفت :

چرا تنهات بزارم عزیزم

بهت قول میدم تا هر جا که بخوای کنارت بمون

سمیرا با یه لبخند قشنگ گفت : مرسی

ارشیا دست سمیرا رو بالا اورد و یه بوسه بش زد

و رفت

تو دل ارشیا غوغا بود نمی دونست چیکار کنه

رفت خونه به مامانش گفت :

مامان من سمیرا رو دوست دارم  میخوام باش ازدواج کنم

مامانش یهو زد زیره خنده

ارشیا گفت مامان جدی میگم

مامانش گفت بابا  تو هنوز بچه ای هنوز برات زوده

ارشیا ناراحت شد  رفت تو اتاقش

نه نهار خورد نه شام

مامانش رفت پیش ارشیا گفت :

پسرم من میدونم که دوسش دار ی عمه پریسا هم ازش

 کلی تعریف کرده

ولی خودت یه کم فکر کن

شما هنوز بچه ایین تو هنوز ۱۹ سالته

ولی حرف تو گوش ارشیا نمیرفت

همش حرف خودشو میزد

ارشیا پیش خودش گفت وا میسم تا خواهرام بیان

اونا راضی میشن

خواهرای ارشیا  قرار بود بیان اونجا

۱۰ روزی گذشت

خواهرای ارشیا اومدن

ارشیا خیلی خوشحال بود که اونا اومدن

ولی نمیدونست چطور  بشون بگه

ادامه دارد.........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 10:38 بعد از ظهر توسط اشکان |

بازم سلام

ادامه داستان ( ۲ )

تا اونجا گفتم که ۴ روز از شماره گرفتن ارشیا میگذشت

و ارشیا هم به سمیرا زنگ نزده

خوب  حالا ادامه داستان ............

ارشیا یه پسر خوش سرو زبون بود

 اینو خودش نمی گفت همه

بش میگفتن

 روابط عمومی ارشیا خیلی خوب بود و

پسر تقریبا موفقیم بود

پیش دوستانش و فامیلا خیلی محبوب بود

 همه دوست داشتن

باهاش رفت و امد داشته باشن

 خلاصه:

روز پنجم  صب  وقتی که ارشیا می خواست

 از خونه بره بیرون

تا در و باز کرد سمیرا رو دید

سمیرا سلام کرد ارشیا هم جوابشو داد

با هم هم مسیر بودن ارشیا از پشت

سر سمیرا داشت راه میرفت

سمیرا  یکی دو بار  به پشت سرش نگاه کرد

 و هر بار یه لبخند

به ارشیا میزد

ارشیا دودل بود که باش حرف بزنه یا نه

اخرش دلشو به در یا زد و صداش کرد گفت :

ببخشید خانم

سمیرا وایساد گفت : بله

ارشیا : میشه چند دقیقه وقت شما رو بگیرم

سمیرا : خواهش میکنم  بفرمایید 

ارشیا : ببخشید اسمتونو میتونم بپرسم ؟

سمیرا : می خوای بگی نمیدونی ؟

ارشیا : میدونم ولی می خوام از زبون خودتون  بشنوم

سمیرا : من سمیرا هستم  . وشما

ارشیا : من ارشیا

از اشنایی با شما خوشبختم

سمیرا در حالی که لبخند میزد گفت منم همینطور

ارشیا : ببخشید شما کجا میرفتین ؟

میشه همراهیتون کنم ؟

سمیرا : من دارم میرم کتابخونه

اگه دوست دارین بیاین خوشحال میشم 

ارشیا :ممنون پس تا در کتابخونه همراتون میام

سمیرا : باشه هرطور دوست دارین

این اولین بار بود که سمیرا و ارشیا با هم حرف میزدن

ارشیا یه نمه خجالتی بود

تا کتابخونه راه زیادی نبود

ارشیا ندونست چطور رسیدن دم در کتابخونه

سمیرا گفت شما نمیاین داخل

ارشیا گفت نه من باید تا جایی برم  الان وقت نمیکنم

باشه واسه یه فرصت دیگه

ارشیا و سمیرا از هم خدافظی کردن

ارشیا رفت تو پارک همون جایی که همیشه میره و

 با خودش خلوت میکنه

ارشیا به سمیرا فکر میکرد. پیش خودش

میگفت این چطور دختریه

 ۱ ساعتی اونجا بود بعدش رفت خونه

سمیرا اینا حدود ۱ ماهی میشد

که اومده بودن به این شهر

و خونشون ۵ خیابون پایین تر ار ارشیا اینا بود

ولی خونه مادر بزرگ سمیرا تو محله ارشیا اینا

بود واسه همین

بعد اشنایی سمیرا با ارشیا

سمیرا بخاطر  دیدن ارشیا بشتر می اومد

خونه مادر بزرگش

۱ ماهی از اشنایی این دوتا با هم میگذشت

تقریبن هر روز اینا همدیگرو میدیدن

فصل امتحانات تموم شد 

ارشیا مثل همیشه ۵ تا از درسا شو افتاد

تابستونه گرمی رو داشتن مگذروندن

ارشیا و سمیرا  هر دو روز ۱ بار با هم میرفتن بیرون

وحدود ۲ ساعتی رو کنار هم میگذروندن .

 خیلی با هم بشون خوش مگذشت

 یه دوستی خیلی سالمو با هم داشتن 

۳ ماه دیگه گذشت مدارس باز شدن 

بازم درس و مدرسه

ارشیا که اصلا خیالی واسش نبود  .

 اخه از بس تنبل بود

تازه مدرسه اون شبانه بود

هر موقه دوست داشت میرفت هر وقتم

 که دلش میخواست

نمیرفت

روزگار همنطور  سپری میشد  سمیرا و ارشیا هم

روز به روز

علاقشون نسبت به هم زیاد میشد

ارشیا یه دفتر خاطرات  درست کرده بود

 و فقط از خودش و سمیرا

توش نوشته بود  همه حرفا . همه جاهایی

 که با هم رفته بودن رو

مو به مو نوشته بود

ارشیا با خونوادش خیلی راحت بود مخصوصا با خواهراش

خونواده ارشیا میدونستن که اون با سمیرا دوسته

یه روز ارشیا به سمیرا گفت

 فردا میتونی بیای بریم سینما

سمیرا گفت باشه میام

فردای اون روز ارشیا  رفت دنبال سمیرا و رفتن سینما

بعد دیدن فیلم رفتن قدم بزنن  که یهو

یکی ارشیا رو صدا کرد

ارشیا بر گشت و دید که عمه پریسا صداش کرده

ادامه دارد ....................

 

تنهایی

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 0:45 قبل از ظهر توسط اشکان |

سلام

امروز میخوام یه داستان بگم  یه داستانه واقعی

اولین باره که میخوام داستان بنویسم

نمیدونم خوب مینویسمش یا نه اونو دیگه باس شما بگین

این داستان  مال سال ۱۳۷۹

راستی  اسم ( ارشیا و سمیرا که تو این داستان

که گفته میشه به دلایل امنیتی مستعار میباشد)

یکی بود یکی نبود

یه روز یه پسر که خیلی حالش گرفته بود سر کوچه

خونشون نشسته بود

 داشت به کارو بار روزگار فکر میکرد که چرا ما ادما

دنیا میایم و چرا میمیریم ؟

تو همین فکرا بود یهو چشمش به یه دختره افتاد

یهو دخترم به چشای پسره زل زد .

 وقتی دختر نزدیک پسره شد پسره

 یهو سلامش کرد خودشم نمیدونست  چرا سلام کرد

دخترک جواب سلامشو داد .

پسره فکر کرد که حتما اونم هل شده

که جواب سلامشو داده

از این ماجرا  سه روز گذشت

یه روز  صب پسرک با صدای زنگ در خونه از خواب بیدار

شد وقتی

در خونرو باز کرد دید که پسر همسایه

 که حدود هفت یا هشت سالش بود وایساده کنار در

پسرک با چشمای خواب الود جواب سلام بچه رو داد

گفت کاری داری امین جان .

امین با خنده گفت اره . بعد یه کا غذو از تو جیبش دراورد

و داد به ارشیا

ارشیا پرسید این چیه؟ امین گفت اینو سمیرا داده

ارشیا : سمیرا ؟ سمیرا کیه؟

امین: همون که سه روز پیش سلامش کردی اونم جوابتو داده بود

ارشیا یکم فکر کرد  یادش اومد کیو میگه

از امین پرسید خوب این چیه؟

امین : سمیرا شمارشو داد به من که به تو بدم وگفت که منتظره

زنگت میمونه

ارشیا  یه خنده ای کرد و گفت  باشه

بعدش رفت و باز خوابید

وقتی که از خواب بیدار شود رفت

بیرون رفت  تو پارک نزدیک خونشون

فصل امتحانات بود  رفت که درس بخونه ولی نمیتونست

چون هواسش پیش اون دختره بود

از این ماجرا ۴ روز گذشت ولی ارشیا به دختره زنگ نزد

خودشم دلیلشو نمیدونست شاید چون مشغول امتحانات بود

یا شاید روش نمی شد

ادامه دارد ........

منتظر ادامه داستان باشد

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 2:21 قبل از ظهر توسط اشکان |

اگر زندگي مرگ است ومرگ زندگی

   پس

درود بر مرگ ومرگ بر زندگی

 

 

دنیا همه زندان است

درون قبر ها همه حسرت

و بیرون قبر ها همه عبرت

پس میان حسرت و عبرت چه جای عشرت

که اتباع بشر دنیا را به حرص

بدست ارند و با حسد نگه دارند

وبا حسرت بگذارند و بروند

ولی یادمان باشد کتاب تاریخ و عشق ماندنی است !

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده