سلام
ادامه داستان (۴)
.......................
خواهرای ارشیا اومده بودن
یه روز ظهر ارشیا دل به دریا زد و به
خواهر کوچیکش جریان خودشوگفت
گفت که واقعا سمیرا رودوست دارم
میخوام باش ازدواج کنم 
خواهرش به حرفاش کامل گوش داد 
خواهرش گفت ببین ارشیا
شما سنتون به ازدواج نمی خوره هنوز تجربه ندارین
زندگی فقط ازدواج نیست
ازدواج تازه اول راه
خیلی سختی داره . مشکلات داره .خرج و مخارج داره
هیچ وقت سطحی به اینده فک نکن
هم تو هم سمیرا بچه این الان کله هر دوتاتون
داغ حالیتون نیست فردا پس فردا هزار تا مشکل پیدا میکنین
ولی ارشیا حرف توکلش نمی رفت فقط میگفت
من سمیرا رو میخوام . من دوسش دارم . من عاشقشم

خواهرش گفت: بابا این دوست داشتن نیست
این عشق زود گذره تو سن شماها
این جور رفتار و دوست داشتن زود گذره
ارشیا میگفت زودگذر چیه بابا .
ما الان چند ماه همدیگرو میشناسیم
من میخوامش
خواهر ارشیا هرچی تلاش کرد که ارشیا رو روشن کنه
نشد که نشد
ارشیا دید اینجوری نمیشه
۲ روز از این ماجرا گذشت ارشیا به هر دری که میزدنمیشد
یه روز یکی از شوهر خواهراش مثلا اومد که نصیحتش کنه
یه حرف زشتی به سمیرا زد 
ارشیا یهوداغ کرد هرچی که اومد دهنش به اون گفت
خواهر مادر واسش نذاشت
همه مات مونده بودن 
انتظار شنیدن این حرفارو از من نداشتن
ارشیا رفت تو اطاقش
در اطاق و قفل کرد و زار زار گریه میکرد 
نهار نخورد . شامم نخورد .
اصلا از اتاقش بیرون نیومد 
ارشیا تا صب نخوابید همش تو فکر سمیرا بود
فردا صب ارشیا یه فکر وحشتناک به سرش زد
ساعتای ۱۰ صب بود که ارشیا از اطاقش اومد بیرون
یه سر رفت تو حموم یه تیغ از تو جیبش در اورد 
یهو مامانش اومد داخل
ارشیا زود تیغو قایم کرد
مامانش گفت چیزی نمی خوای واست بیارم
گفت : نه
مادرش رفت ولی انگاری مشکوک شده بود
ارشیا تیغو اورد میخواست شاهرگ دستشو بزنه
یجور ترس تو وجود ارشیا بود
یه بار تیغو کشید رو دستش
اما با ترس
یه کم خون اومد
یه بار دیگه کشید . ولی بازم نشد
بار سوم تا کشید از دستش اینقد خون میومد
که معلوم نبود شاهرگشو زده یا نه
یهو در حموم باز شد مامانش بود
تا چشمش به دست ارشیا خورد از حال رفت
همه جمع شدن
ارشیا هم در حالی که از دستش خون
میرفت با اون یکی دستش تیغو گرفته بود
میگفت هر کی جلو بیاد میزنمش
ولی اونا یهو ریختن رو سرشو تیغو گرفتن 
ارشیا گریه میکرد و به همشون فحش میداد
مامان ارشیا هم کم کم به هوش اومد
ولی گریه میکرد
ارشیا خیلی مامانشو دوس داره
اونم با گریه اون گریه میکرد 
ارشیا اسیبی ندیده بود دستشو باندپیچی کردن
باباشم یه سر بهش فوش میداد
خلاصه سرتونو درد نیارم
همه چی به خیر گذشت
خواهر بزرگ ارشیا اونو برد تو اطاق
گفت ارشیا جان تو این دخترو از من بخواه
ولی شرط داره
ارشیا گفت چیه انجام میدم
خواهرش گفت شرطش اینه که بری دانشگاه
باید دانشگاه قبول بشی
ارشیا گفت باشه قبول فقط اول برین حرفشو واسو بزنین
خواهرش گفت اول دانشگاه 
هروقت جواب قبولی دانشگاه رو اوردی
میریم نشون میکنیم
ازدواجتنونم بعد از اتمام دانشگاهت
ارشیا با خنده گفت باشه قبول
وای اگه بدونین ارشیا چقد خوشحال بود
نمیدونست از خوشحالی چیکار کنه
ولی ارشیا هم کاره مشکلی رو پیش رو داشت
اون باید حتما کنکور قبول میشد تا به ارزوش برسه
ارشیا حددا ۵ ماه فرصت داشت
ارشیا یه ترمش مونده بود که دیپلمشو بگیره
کتاب از ارشیا جدا نمی شد
روزی ۶ یا ۷ ساعت فقط درس میخوند
ارشیایی که تو یه ترمم ۷ ساعت درس نمیخوند
ارشیا با داداشش دفترچه دانشگاه روگرفتن
پرش کردن و فرستادنش
۴ تیر ۸۰ روز کنکور بود
ارشیا تونست اون ترمو واسه اولین با در طول
دوران دبیرستانش معدل بالای ۱۰ بگیره
اونم با معدل ۱۶ هیچکی باورش نمیشد
( اینقده مشروط شده بود که انداخته بودنش دبیرستان شبانه)
که این همون ارشیای ثابغه
ارشیا خیلی امیدوار شده بود ( به همه چی)
ارشیا باشگاه میرفت (بکس) خیلی سر حال بود
یه روز ارشیا که میخواست با یکی از دوستاش بره بیرون
وقتی اومد بیرون دوستش گفت ارشیا اون دختررو نیگا
بد نیگام میکنه بیا بریم دنبالش بهش شماره بدیم
بهش گفتم بابا بیخیالش هزار تا کار داریم
وقت واسه این کارا زیاده 
ولی پا تو یه کفش کرده بود میگفت باید بیای
اخرش راهی شدیم
دختره داشت میرفت مرسه
اما تو مدرسه نرفت رفت توکوچه پشت مدرسه
ما هم پشت سرش رفتیم
من بهش گفتم خانم این دوستم ازتون خوشش اومده
میخواد بهتون شماره بده 
دختره اولش خندید و گفت باشه 
ولی یهو گفت برید گمشید
یهو دیدم صدای یه پسره از سرمون داره میاد که داره فوش میده
اولش خیال کردم شاید از بچهای اون محل
میخواد حال گیری کنه
ولی دیدم دختره گفت داداش غلط کردم
تازه فهمیدیم که او کیه
ادامه دارد..............
منتظر باشید
