تبليغاتX
همسفر

همسفر

تولدت مبارک

مهربونم

پ ی ش ا پ ی ش

تولدتو تبریک میگم

۳۱شهریور: شکفته شدن گل زندگیم

 

وقتي به دنيا آمدي ، مادر و پدرت لبخند زدند..

وقتي به حرف آمدي ..باز هم لبخند زدند


وقتي سالها پشت سر هم گذشت و هر سال برايت تولد تولد

 خواندند و از اينکه يادشان بوده

 خنديدي و مرز لبخند پدر و مادرت را شکافتي


آري هر لبخندي جوابي دارد و خنده جواب لبخند است..که يک دنيا مي ارزه

ناناز گلم تولدت مبارک

 

اميدوارم تمام لحضه هاي عمرت سرشار از شادي عشق محبت باشه

و در زير سايه ي خانواده ي گلت جشن صد سالگيت رو بت تبريک بگيم...

گل همیشه نازم تولدت مبارک

نانازی بخدااااااااااااااااااا نوکرتم

الاهی دورت بگردم هییییییی

فدات بشم عسلم

خانم خوشکلم دوست دارم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 0:48 قبل از ظهر  توسط اشکان  | 

یکی مثل من,یکی مثل تو

پشت این روزای بی قراری

اون ور این دلتنگی های٬ نمیگم کودکانه

میگم با جرآتم میگم : عاشقانه

نمیدونم چندین کیلومتر اونطرف تر از امروز

شاید یه منی باشه

مثل من !

که توی حیاط سرسبز و بزرگ زندگی

با اون بلوز و روسری سفید

روی نیمکت دلدادگی نشسته و مثل گذشته ی خاکستریش

منتظره که دستای بی جونش

توی گرمای چشمات ٬ نمیگم دستات

جون بگیره !

پشت این ثانیه های داغ و تبدار

یه جایی که هیچکسی ندیده

یه تویی هست

مثل تو !

دلش رو به بی کسی های یکی داده مثل من !

میخواد بره ٬ با یه چمدون پر از احساس یکی مثل من !

یکی مثل من ٬ آخر دنیا رو میبینه

نشونت میده ٬ میگه ایناهاش ٬ اینه دنیا ٬ اینه اون جایی که میری !

زندگی خندش میگیره ...

دنیا با انگشت منو نشون سرنوشت میده

من که کم نمیارم ٬ اینو میدونی !

با انگشت ٬ تو رو به دنیا نشون میدم .

حالا من یه جایی وایسادم اون طرف این بی قراری

نمیدونم رو ٬ هزار بار زیر لب زمزمه میکنم

شاید یه روزی

شاید یه جایی

شاید یکی مثل تو

شاید یکی مثل من

بذار بقیش رو نگم ...

بذار پشت این روزای بی تاب وبی قرار

دلم به قرار دلت خوش باشه

دلم خوش باشه به چشمات

به هرچی بود ٬ به هر چی هست

بذار این چند روزم با خیال آسمون سر بشه

دیگه من حرفی ندارم

توی سرزمین قلبم یه جایی نزدیک همون نیمکت

نشستم تا یه روز

نمیدونم ٬ شاید نیمه ی مهربونی ها

به تاریخ عشق و عشق

به نیت ۵ تاقاصدک منتظر

نشستم تا با همدیگه اون طرف این همه

اون طرف این نقطه های هیچ و همه چیز رو

با هم تجربه کنیم ٬

با هم !

ناناز عزیزم دوست داررررررررررررررررررررررررم 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1387ساعت 9:30 بعد از ظهر  توسط اشکان  | 

تولدت مبارک

 

TinyPic image

  نازی ای گل  مهربونم

تمام روزهایت بهاری

لبهایت همیشه خندان دلت همیشه شاداب

 تو لدت مبارک

۳۱ شهریور روز تولد گل زندگیم

نازی

دوست دارم

 

TinyPic imageTinyPic imageTinyPic image

تقديم به تنها فرشته اي که ساکن زمين است

نانازی سالروز تولدت بها نه اي است

تا بگويم چقدر دوست دارم

اغاز شگفتنت را تبريک مي گويم

و مهتابي زيبا براي اسمان وجودت ارزومندم

دوستت دارم

و

 تولدت مبارک

 

فرشته من تولدت مبارک

نانازم  دوسم داری ؟

نازی تولدتو تبریک میگم گلم

ایشالله سال دیگه خودم تولد واست بگیرم

نازی دوست دارم

TinyPic imageThis Template Designed By : Alireza Yaghooty TinyPic image

fairyleft0da.gifتولدت مبارک،خوش اومدی ستارهfairyleft0da.gif

fairyleft0da.gifاگر چه از راه دور هیچ فایده ندارهfairyleft0da.gif

fairyleft0da.gifشمعها رو روشن کن و به جام دو تا رو فوت کنfairyleft0da.gif

fairyleft0da.gifنمیشه پیشت باشم فقط برام سکوت کنfairyleft0da.gif

 

fairyleft0da.gifخواستم بیام کنارت اما اینا نذاشتنfairyleft0da.gif

fairyleft0da.gifچون از تولد تو انگار خبر نداشتنfairyleft0da.gif

 

    fairyleft0da.gifتو دله مثل دریات هزار تا آرزو کنfairyleft0da.gif

fairyleft0da.gifبا من عاشق از دور،بخون و گفتگو کنfairyleft0da.gif

fairyleft0da.gifخدا تو این روز خوب،تو رو به من هدیه دادfairyleft0da.gif

fairyleft0da.gifهمه مثل هم بودن،فرشته شو فرستادfairyleft0da.gif

 

fairyleft0da.gifبادکنکای رنگی،شمع و گل و فشفشهfairyleft0da.gif

fairyleft0da.gifالهی زنده باشی،تا آخر همیشهfairyleft0da.gif

fairyleft0da.gifاشکامو پاک می کنم،می گن شگون ندارهfairyleft0da.gif

fairyleft0da.gifولی من از تو دورم،چی کار کنم ستارهfairyleft0da.gif

 

 

fairyleft0da.gifمی دونم از راه دور تبریک من قبول نیستfairyleft0da.gif

fairyleft0da.gifاونم برای عشقم،صاحب نمره ی بیستfairyleft0da.gif

 

fairyleft0da.gifاما خودت می دونی که چاره ای ندارمfairyleft0da.gif

fairyleft0da.gifمن که به جز چشم تو،ستاره ای ندارمfairyleft0da.gif

fairyleft0da.gifمی شینم و می شمرم بازم ستاره هاروfairyleft0da.gif

fairyleft0da.gifبه جون این تولد قسم می دم خدا روfairyleft0da.gif

 

fairyleft0da.gifکه سال دیگه امروز نشسته باشی پیشمfairyleft0da.gif

fairyleft0da.gifتولدت مبارک ،دارم دیوونه میشمfairyleft0da.gif

fairyleft0da.gifتولدت پر از گل،پر از شمعای روشنfairyleft0da.gif

fairyleft0da.gifکاش که تو این جشن پاک یه کم کنی یاد منfairyleft0da.gif

 

fairyleft0da.gifتولدت پر از نور خوش اومدی ستاره  fairyleft0da.gif

  fairyleft0da.gifاگر چه از راه دور هیچ فایده نداره  fairyleft0da.gif

 

 

نانازی تولدت مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 4:6 بعد از ظهر  توسط اشکان  | 

حرف نگفته ( ادامه داستان 4 )

سلام

ادامه داستان (۴)

.......................

خواهرای ارشیا اومده بودن

یه روز ظهر ارشیا دل به دریا زد و به

خواهر کوچیکش جریان خودشوگفت 

گفت که واقعا سمیرا رودوست دارم

میخوام باش ازدواج کنم

خواهرش به حرفاش کامل گوش داد

خواهرش گفت ببین ارشیا

شما سنتون به ازدواج نمی خوره هنوز تجربه ندارین

زندگی فقط ازدواج نیست

ازدواج تازه اول راه

خیلی سختی داره . مشکلات داره .خرج و مخارج داره

هیچ وقت سطحی به اینده فک نکن 

هم تو هم سمیرا بچه این الان کله هر دوتاتون

داغ حالیتون نیست فردا پس فردا هزار تا مشکل پیدا میکنین  

ولی ارشیا حرف توکلش نمی رفت فقط میگفت

من سمیرا رو میخوام . من دوسش دارم . من عاشقشم

خواهرش گفت: بابا این دوست داشتن نیست

این عشق زود گذره تو سن شماها

 این جور رفتار و دوست داشتن زود گذره

ارشیا میگفت زودگذر چیه بابا .

 ما الان چند ماه همدیگرو میشناسیم

من میخوامش

خواهر ارشیا هرچی تلاش کرد که ارشیا رو روشن کنه

نشد که نشد

ارشیا دید اینجوری نمیشه

۲ روز از این ماجرا گذشت ارشیا به هر دری که میزدنمیشد  

یه روز یکی از شوهر خواهراش مثلا اومد که نصیحتش کنه

یه حرف زشتی به سمیرا زد

ارشیا یهوداغ کرد هرچی که اومد دهنش به اون گفت

خواهر مادر واسش نذاشت

همه مات مونده بودن

انتظار شنیدن این حرفارو از من نداشتن

ارشیا رفت تو اطاقش

در اطاق و قفل کرد و زار زار گریه میکرد

نهار نخورد . شامم نخورد .

اصلا از اتاقش بیرون نیومد

ارشیا تا صب نخوابید همش تو فکر سمیرا بود

فردا صب ارشیا یه فکر وحشتناک به سرش زد

ساعتای ۱۰ صب بود که ارشیا از اطاقش اومد بیرون 

یه سر رفت تو حموم  یه تیغ از تو جیبش در اورد

یهو مامانش اومد داخل

ارشیا زود تیغو قایم کرد

مامانش گفت چیزی نمی خوای واست بیارم

گفت : نه

مادرش رفت ولی انگاری مشکوک شده بود

ارشیا تیغو اورد میخواست شاهرگ دستشو بزنه

یجور ترس تو وجود ارشیا بود

یه بار تیغو کشید رو دستش

اما با ترس

یه کم خون اومد

یه بار دیگه کشید . ولی بازم نشد

بار سوم تا کشید از دستش  اینقد خون میومد

 که معلوم نبود شاهرگشو زده یا نه

یهو در حموم باز شد مامانش بود

تا چشمش به دست ارشیا خورد از حال رفت

همه جمع شدن

ارشیا هم در حالی که از دستش خون

میرفت با اون یکی دستش  تیغو گرفته بود

 میگفت هر کی جلو بیاد میزنمش

ولی اونا یهو ریختن رو سرشو تیغو گرفتن

ارشیا گریه میکرد و به همشون فحش میداد

مامان ارشیا هم کم کم به هوش اومد

ولی گریه میکرد

ارشیا خیلی مامانشو دوس داره

اونم با گریه اون گریه میکرد

ارشیا اسیبی ندیده بود دستشو باندپیچی کردن 

باباشم یه سر بهش فوش میداد

خلاصه سرتونو درد نیارم

همه چی به خیر گذشت

خواهر بزرگ ارشیا اونو برد تو اطاق

گفت ارشیا جان تو این دخترو از من بخواه

ولی شرط داره

ارشیا گفت چیه انجام میدم

خواهرش گفت شرطش اینه که بری دانشگاه

باید دانشگاه قبول بشی

ارشیا گفت باشه قبول فقط اول برین حرفشو واسو بزنین

خواهرش گفت اول دانشگاه

هروقت جواب قبولی دانشگاه رو اوردی

 میریم نشون میکنیم

ازدواجتنونم بعد از اتمام دانشگاهت

ارشیا با خنده گفت باشه قبول

وای اگه بدونین ارشیا چقد خوشحال بود

نمیدونست از خوشحالی چیکار کنه

ولی ارشیا هم کاره مشکلی رو پیش رو داشت

اون باید حتما کنکور قبول میشد تا به ارزوش برسه

ارشیا حددا ۵ ماه فرصت داشت

ارشیا یه ترمش مونده بود که دیپلمشو بگیره

کتاب از ارشیا جدا نمی شد

روزی ۶ یا ۷ ساعت فقط درس میخوند

ارشیایی که تو یه ترمم ۷ ساعت درس نمیخوند

ارشیا با داداشش دفترچه دانشگاه روگرفتن

 پرش کردن و فرستادنش

۴ تیر ۸۰  روز کنکور بود 

ارشیا تونست اون ترمو واسه اولین با در طول

 دوران دبیرستانش معدل بالای ۱۰ بگیره

اونم  با معدل ۱۶  هیچکی باورش نمیشد

 ( اینقده مشروط شده بود که انداخته بودنش دبیرستان شبانه)

 که این همون ارشیای ثابغه

ارشیا خیلی امیدوار شده بود ( به همه چی)

ارشیا باشگاه میرفت (بکس) خیلی سر حال بود

یه روز ارشیا که میخواست با یکی از دوستاش بره بیرون

وقتی اومد بیرون دوستش گفت ارشیا اون دختررو نیگا

بد نیگام میکنه بیا بریم دنبالش بهش شماره بدیم

بهش گفتم بابا بیخیالش هزار تا کار داریم

وقت واسه این کارا زیاده

ولی پا تو یه کفش کرده بود میگفت باید بیای

اخرش راهی شدیم

دختره داشت میرفت مرسه

اما تو مدرسه نرفت رفت توکوچه پشت مدرسه

ما هم پشت سرش رفتیم

من بهش گفتم خانم این دوستم ازتون خوشش اومده

میخواد بهتون شماره بده

دختره اولش خندید و گفت باشه

ولی یهو گفت  برید گمشید

یهو دیدم صدای یه پسره از سرمون داره میاد که داره فوش میده

اولش خیال کردم شاید از بچهای اون محل

میخواد حال گیری کنه

ولی دیدم دختره گفت داداش غلط کردم

تازه فهمیدیم که او کیه

ادامه دارد.............. 

منتظر باشید

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 1:45 قبل از ظهر  توسط اشکان  | 

حرف نگفته (ادامه داستان 3 )

 

بازم سلام   ببخشید اگه دیر اپ کردم  یه خورده گرفتار بودم

خوب 

ادامه داستان ( ۳ )

ارشیا تا عمه پریسا رو دید جا خورد

تو دل خودش میگفت شانس مارو باش

ارشیا اومد جلو سلام کرد و سمیرا رو معرفی کرد

بعد احوالپرسی  عمه پریسا گفت چرا میان تو خیابون

نمیترسین بگیرنتون

ارشیا گفت چیکار کنیم دل خوشیمون همینه

عمه پریسا گفت بیایین بریم خونه ما اونجا راحت ترین

ارشیا : نه عمه ممنون اینجوری راحت تریم

سمیرا : مرسی مزاحم شما  نمیشیم اینطوری راحتیم

ولی عمه پریسا  میگفت نه باید بیاین خونه ما

بعد کلی تعارف بازی  اخرش راهی خونه اونا شدیم

وقتی رسیدیم دم در خونه سمیرا گفت زیاد نمونیم ها

ارشاهم گفت باشه

رفتن داخل

عمه پریسا تنها خونه بود یه ۱۰ دقیقه نشستیم سمیرا گفت

پاشو بریم گفتم باشه

تا پاشدیم صدای در اومد

دخترای عمه پریسا بودن ( عمه پریسا ۲ تا دختر داشت)

اومدن داخل منم معرفی کردم

هر کاری میکردیم نمیزاشتن که بریم میگفتن

 ما تازه اومدیم باس بمونین دوباره نشستیم

۱ ساعت گذشت سمیرا با اونا گرم گرفته بود

کلی از سمیرا و ارشیا پذیرایی کردن

ارشیا گفت بریم  و سمیرا هم که دلش نمیومد پاشه

ولی باید میرفتیم

خلاصه

بعد کلی تشکر  از خونه اونا اومدن بیرون

دم در عمه پریسا یه حرفی زد

اون گفت

امیدوارم خوشبخت بشین

ارشیا  و سمیرا با لبخند گفتن مرسی و  راه افتادن

ارشیا سمیرا رو تا در خونشون برد

بین راه هیچ حرفی باهم نزدن

شاید داشتن  به حرف عمه پریسا  فکر میکردن

سمیرا رفت خونه  ارشیا هم رفت جای همیشگیش( پارک )

با خودش فکر میکرد  ولی به چی ........ ؟!!!

شب ارشیا وقتی رفت خونه همه یه جوری نیگاش میکردن

مامانش گفت عمه پریسا الان از اینجا رفت

ارشیا  تازه  فهمید جریان چیه

ارشیا گفت من خودم اونجا  بودم 

دیگه هیچی نگفت و رفت تو اتاقش

پیش خودش میگفت یعنی عمه پریسا چی بشون گفته

تو همین فکرا بوود که خوابش برد

فردا صب که بیدار شد سر سفره نشسته بود

 که مامانش یهو  گفت

سمیرا رو دوست داری ؟!!

ارشیا جا خورد

هیچی نگفت

باز  رفت تو اتاقش

فکرش همش پیش سمیرا بود

پیش خودش فکر میکرد  که چقد سمیرا رو دوست داره

ولی اندازهای برای دوست داشتنش پیدا نمیکرد

خواب و خوراکش سمیرا شده بود

تو همین فکرا بود که سمیرا زنگ زد

گفت بیا دونبالم میخوام برم بیرن بیا تا  با هم بریم

ارشیا زود حاضر شد و رفت درخونشون

سمیرا میخواست بره کتاب فروشی

با هم راه افتادن  تو راه سمیرا میخواست

یه حرفی بزنه ولی هی حرفشو میخورد

ارشیا هم میگفت چیزی میخوای بگی ؟ سمیرا میگفت نه

بعد خرید ارشیا سمیرا رو برد در خونشون

ارشیا دوست داشت  سمیرا بدونه که چقد دوسش داره

وقتی خدافظی کردن ارشیا داشت میرفت که سمیرا صداش کرد 

ارشیا برگشت گفت : بله 

سمیرا  به چشاش خیره شه بود ارشیا گفت کارم داری 

سمیرا حرفی نمیزد

ارشیا با لبخندگفت چیه ؟ چرا اینجوری نگام میکنی

سمیرا گفت میشه یه چیزی ازت بخوام

ارشیا جواب داد تو جون بخواه

سمیرا  دست ارشیا رو گرفت و گفت

ارشیا میشه هیچ وقت تنهام نزاری ؟!؟؟؟

ارشیا منگ شده بود نمیدونست چی بگه

انتظار همچی حرفی رو نداشت

ارشیا با یه صدای بهت زده گفت :

چرا تنهات بزارم عزیزم

بهت قول میدم تا هر جا که بخوای کنارت بمون

سمیرا با یه لبخند قشنگ گفت : مرسی

ارشیا دست سمیرا رو بالا اورد و یه بوسه بش زد

و رفت

تو دل ارشیا غوغا بود نمی دونست چیکار کنه

رفت خونه به مامانش گفت :

مامان من سمیرا رو دوست دارم  میخوام باش ازدواج کنم

مامانش یهو زد زیره خنده

ارشیا گفت مامان جدی میگم

مامانش گفت بابا  تو هنوز بچه ای هنوز برات زوده

ارشیا ناراحت شد  رفت تو اتاقش

نه نهار خورد نه شام

مامانش رفت پیش ارشیا گفت :

پسرم من میدونم که دوسش دار ی عمه پریسا هم ازش

 کلی تعریف کرده

ولی خودت یه کم فکر کن

شما هنوز بچه ایین تو هنوز ۱۹ سالته

ولی حرف تو گوش ارشیا نمیرفت

همش حرف خودشو میزد

ارشیا پیش خودش گفت وا میسم تا خواهرام بیان

اونا راضی میشن

خواهرای ارشیا  قرار بود بیان اونجا

۱۰ روزی گذشت

خواهرای ارشیا اومدن

ارشیا خیلی خوشحال بود که اونا اومدن

ولی نمیدونست چطور  بشون بگه

ادامه دارد.........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 10:38 بعد از ظهر  توسط اشکان  | 

حرف نگفته ( ادامه داستان ) 2

بازم سلام

ادامه داستان ( ۲ )

تا اونجا گفتم که ۴ روز از شماره گرفتن ارشیا میگذشت

و ارشیا هم به سمیرا زنگ نزده

خوب  حالا ادامه داستان ............

ارشیا یه پسر خوش سرو زبون بود

 اینو خودش نمی گفت همه

بش میگفتن

 روابط عمومی ارشیا خیلی خوب بود و

پسر تقریبا موفقیم بود

پیش دوستانش و فامیلا خیلی محبوب بود

 همه دوست داشتن

باهاش رفت و امد داشته باشن

 خلاصه:

روز پنجم  صب  وقتی که ارشیا می خواست

 از خونه بره بیرون

تا در و باز کرد سمیرا رو دید

سمیرا سلام کرد ارشیا هم جوابشو داد

با هم هم مسیر بودن ارشیا از پشت

سر سمیرا داشت راه میرفت

سمیرا  یکی دو بار  به پشت سرش نگاه کرد

 و هر بار یه لبخند

به ارشیا میزد

ارشیا دودل بود که باش حرف بزنه یا نه

اخرش دلشو به در یا زد و صداش کرد گفت :

ببخشید خانم

سمیرا وایساد گفت : بله

ارشیا : میشه چند دقیقه وقت شما رو بگیرم

سمیرا : خواهش میکنم  بفرمایید 

ارشیا : ببخشید اسمتونو میتونم بپرسم ؟

سمیرا : می خوای بگی نمیدونی ؟

ارشیا : میدونم ولی می خوام از زبون خودتون  بشنوم

سمیرا : من سمیرا هستم  . وشما

ارشیا : من ارشیا

از اشنایی با شما خوشبختم

سمیرا در حالی که لبخند میزد گفت منم همینطور

ارشیا : ببخشید شما کجا میرفتین ؟

میشه همراهیتون کنم ؟

سمیرا : من دارم میرم کتابخونه

اگه دوست دارین بیاین خوشحال میشم 

ارشیا :ممنون پس تا در کتابخونه همراتون میام

سمیرا : باشه هرطور دوست دارین

این اولین بار بود که سمیرا و ارشیا با هم حرف میزدن

ارشیا یه نمه خجالتی بود

تا کتابخونه راه زیادی نبود

ارشیا ندونست چطور رسیدن دم در کتابخونه

سمیرا گفت شما نمیاین داخل

ارشیا گفت نه من باید تا جایی برم  الان وقت نمیکنم

باشه واسه یه فرصت دیگه

ارشیا و سمیرا از هم خدافظی کردن

ارشیا رفت تو پارک همون جایی که همیشه میره و

 با خودش خلوت میکنه

ارشیا به سمیرا فکر میکرد. پیش خودش

میگفت این چطور دختریه

 ۱ ساعتی اونجا بود بعدش رفت خونه

سمیرا اینا حدود ۱ ماهی میشد

که اومده بودن به این شهر

و خونشون ۵ خیابون پایین تر ار ارشیا اینا بود

ولی خونه مادر بزرگ سمیرا تو محله ارشیا اینا

بود واسه همین

بعد اشنایی سمیرا با ارشیا

سمیرا بخاطر  دیدن ارشیا بشتر می اومد

خونه مادر بزرگش

۱ ماهی از اشنایی این دوتا با هم میگذشت

تقریبن هر روز اینا همدیگرو میدیدن

فصل امتحانات تموم شد 

ارشیا مثل همیشه ۵ تا از درسا شو افتاد

تابستونه گرمی رو داشتن مگذروندن

ارشیا و سمیرا  هر دو روز ۱ بار با هم میرفتن بیرون

وحدود ۲ ساعتی رو کنار هم میگذروندن .

 خیلی با هم بشون خوش مگذشت

 یه دوستی خیلی سالمو با هم داشتن 

۳ ماه دیگه گذشت مدارس باز شدن 

بازم درس و مدرسه

ارشیا که اصلا خیالی واسش نبود  .

 اخه از بس تنبل بود

تازه مدرسه اون شبانه بود

هر موقه دوست داشت میرفت هر وقتم

 که دلش میخواست

نمیرفت

روزگار همنطور  سپری میشد  سمیرا و ارشیا هم

روز به روز

علاقشون نسبت به هم زیاد میشد

ارشیا یه دفتر خاطرات  درست کرده بود

 و فقط از خودش و سمیرا

توش نوشته بود  همه حرفا . همه جاهایی

 که با هم رفته بودن رو

مو به مو نوشته بود

ارشیا با خونوادش خیلی راحت بود مخصوصا با خواهراش

خونواده ارشیا میدونستن که اون با سمیرا دوسته

یه روز ارشیا به سمیرا گفت

 فردا میتونی بیای بریم سینما

سمیرا گفت باشه میام

فردای اون روز ارشیا  رفت دنبال سمیرا و رفتن سینما

بعد دیدن فیلم رفتن قدم بزنن  که یهو

یکی ارشیا رو صدا کرد

ارشیا بر گشت و دید که عمه پریسا صداش کرده

ادامه دارد ....................

 

تنهایی

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 0:45 قبل از ظهر  توسط اشکان  | 

حرف نگفته (داستان 1 )

سلام

امروز میخوام یه داستان بگم  یه داستانه واقعی

اولین باره که میخوام داستان بنویسم

نمیدونم خوب مینویسمش یا نه اونو دیگه باس شما بگین

این داستان  مال سال ۱۳۷۹

راستی  اسم ( ارشیا و سمیرا که تو این داستان

که گفته میشه به دلایل امنیتی مستعار میباشد)

یکی بود یکی نبود

یه روز یه پسر که خیلی حالش گرفته بود سر کوچه

خونشون نشسته بود

 داشت به کارو بار روزگار فکر میکرد که چرا ما ادما

دنیا میایم و چرا میمیریم ؟

تو همین فکرا بود یهو چشمش به یه دختره افتاد

یهو دخترم به چشای پسره زل زد .

 وقتی دختر نزدیک پسره شد پسره

 یهو سلامش کرد خودشم نمیدونست  چرا سلام کرد

دخترک جواب سلامشو داد .

پسره فکر کرد که حتما اونم هل شده

که جواب سلامشو داده

از این ماجرا  سه روز گذشت

یه روز  صب پسرک با صدای زنگ در خونه از خواب بیدار

شد وقتی

در خونرو باز کرد دید که پسر همسایه

 که حدود هفت یا هشت سالش بود وایساده کنار در

پسرک با چشمای خواب الود جواب سلام بچه رو داد

گفت کاری داری امین جان .

امین با خنده گفت اره . بعد یه کا غذو از تو جیبش دراورد

و داد به ارشیا

ارشیا پرسید این چیه؟ امین گفت اینو سمیرا داده

ارشیا : سمیرا ؟ سمیرا کیه؟

امین: همون که سه روز پیش سلامش کردی اونم جوابتو داده بود

ارشیا یکم فکر کرد  یادش اومد کیو میگه

از امین پرسید خوب این چیه؟

امین : سمیرا شمارشو داد به من که به تو بدم وگفت که منتظره

زنگت میمونه

ارشیا  یه خنده ای کرد و گفت  باشه

بعدش رفت و باز خوابید

وقتی که از خواب بیدار شود رفت

بیرون رفت  تو پارک نزدیک خونشون

فصل امتحانات بود  رفت که درس بخونه ولی نمیتونست

چون هواسش پیش اون دختره بود

از این ماجرا ۴ روز گذشت ولی ارشیا به دختره زنگ نزد

خودشم دلیلشو نمیدونست شاید چون مشغول امتحانات بود

یا شاید روش نمی شد

ادامه دارد ........

منتظر ادامه داستان باشد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 2:21 قبل از ظهر  توسط اشکان  | 

زندگی

اگر زندگي مرگ است ومرگ زندگی

   پس

درود بر مرگ ومرگ بر زندگی

 

 

دنیا همه زندان است

درون قبر ها همه حسرت

و بیرون قبر ها همه عبرت

پس میان حسرت و عبرت چه جای عشرت

که اتباع بشر دنیا را به حرص

بدست ارند و با حسد نگه دارند

وبا حسرت بگذارند و بروند

ولی یادمان باشد کتاب تاریخ و عشق ماندنی است !

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 9:14 بعد از ظهر  توسط اشکان  | 

میدونم یه روز فراموشم میکنی :(

عزيزم فراموشم خواهي كرد

مرا كه دوستت دارم و مي پرستمت

عزيزم فراموشم خواهي كرد

مرا كه به تو عشق اموختم

و عاشقت هستم

عزيزم فراموشم خواهي كرد

باور كن اين حقيقت را

حقيقت تلخ است حقيقت زهر است

باور كن عزيزم باور كن

شبهايت را ستارگان چشمان ديگري

نور خواهند باريد

عزيزم فراموشم خواهي كرد

مرا كه دوستت دارم و مي پرستمت

مرا كه عاشقت هستم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 9:43 بعد از ظهر  توسط اشکان  | 

................................................0632................................................

 

   

زندگی ۳ چیز بیشتر نیست

اشکی که خشک می شود

لبخندی که محو میشود

و

یادی که در عالم فراموشی میماند

...............................

 

غرورت رو بخاطر کسی که

 

دوست داری بشکن

 

ولی هرگز دل کسی

 

رو بخاطر غرورت نشکن

 ......................................

ادما مثل يه کتاب ميمونن که تا وقتی تموم نشن

برای

دیگران جذاب هستند

پس سعی کن خودتو جلوی ديگران تند تند ورق

نزنی تا 

زود تموم بشی

برای اينکه وقتی تموم بشی مطمئن باش ميرن

سراق يه

کتاب ديگه

 ..................

ان زمان که بايد دوست بداريم

کوتاهی ميکنيم و ان

زمان که دوستمان دارند لج بازی

ميکنيم و در اخر

بابت ان چه که از دست داديم اه ميکشيم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 9:35 بعد از ظهر  توسط اشکان  | 

نمی دونم بعد از خوندن اين شعر چه حسی بهت دست ميده ولی ..... بخون......

سلام بهونه قشنگ من براي زندگي

آره باز منم همون ديوونه ي هميشگي

فداي مهربونيات چه مكني با سرنوشت

دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشتم

حال من رو اگه بخواي رنگ گلاي قاليه

جاي نگاهت بد جوري تو صحن چشمام خاليه

ابرا همه پيش منن اينجا هوا پر از غمه

از غصه هام هر چي بگم جون خودت بازم كمه

ديشب دلم گرفته بود رفتم كنار آسمون

فرياد زدم يا تو بيا يا من و پيشت برسون

فداي تو! نمي دوني بي تو چه دردي كشيدم

حقيقت رو واست بگم به آخر خط رسيدم

رفتي و من تنها شدم با غصه هاي زندگي

قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگي

نمي دوني چه قدر دلم تنگه براي ديدنت

براي مهربونيات نوازشات بوسيدنت

به خاطرت مونده يكي هميشه چشم به راهته

يه قلب تنها و كبود هلاك يه نگاهته

من مي دونم همين روزا عشق من از يادت ميره

بعدش خبر ميدن بيا كه داره دوستت ميميره

روزات بلنده يا كوتاه دوست شدي اونجا با كسي

بيشتر از اين من و نذار تو غصه و دلواپسي

يه وقت من و گم نكني تو دود اون شهر غريب

يه سرزمين غربته با صد نيرنگ و فريب

فداي تو يه وقت شبا بي خوابي خستت نكنه

غم غريبي عزيزم زرد و شكستت نكنه

چادر شب لطيف تو از روت شبا پس نزني

تنگ بلور آب تو يه وقت ناغافل نشكني

اگه واست زحمتي نيست بر سر عهد مون بمون

منم تو رو سپردم دست خداي مهربون

راستي ديروز بارون اومد من و خيالت تر شديم

رفتيم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شديم

از وقتي رفتي آسمونمون پر كبوتره

زخم دلم خوب نشده از وقتي رفتي بد تره

غصه نخور تا تو بياي حال منم اين جوريه

سرفه هاي مكررم مال هواي دوريه

گلدون شمعدوني مونم عجيب واست دلواپسه

مثه يه بچه كه بار اوله ميره مدرسه

تو از خودت برام بگو بدون من خوش ميگذره ؟

دلت مي خواد مي اومدم يا تنها رفتي بهتره

از وقتي رفتي تو چشام فقط شده كاسه خون

همش يه چشمم به دره چشم ديگم به آسمون

يادت مي آد گريه هامو ريختم كنار پنجره

داد كشيدم تو رو خدا نامه بده يادت نره

يادت ميآد خنديدي و گفتي حالا بذار برم

تو رفتي و من تا حالا كنار در منتظرم

امروز ديدم ديگه داري من رو فراموش مي كني

فانوس آرزوهامونو داري خاموش ميكني

گفتم واست نامه بدم نگي عجب چه بي وفاست

با اين كه من خوب مي دونم جواب نامه با خداست

عكساي نازنين تو با چند تا گل كنارمه

يه بغض كهنه چند روزه دائم در انتظارمه

تنها دليل زندگي با يه غمي دوست دارم

داغ دلم تازه ميشه اسمتو وقتي مي آرم

وقتي تو نيستي چه كنم با اين دل بهونه گير

مگه نگفتم چشمات رو از چشم من هيچ وقت نگير

حرف منو به دل نگير همش مال غريبيه

تو رفتي و من غريب شدم چه دنياي عجيبيه

زودتر بيا بدون تو اينجا واسم جهنمه

ديوار خونمون پر از سايه ي غصه و غمه

تحملي كه تو دادي ديگه داره تموم ميشه

مگه نگفتي همه جا ماله مني تا هميشه

دلم واست شور مي زنه اين دل و بي خبر نذار

تو رو خدا با خوبيات رو هيچ دلي اثر نذار

فكر نكني از راه دور دارم سفارش ميكنم

به جون تو فقط دارم يه قدري خواهش ميكنم

اگه بخوام برات بگم شايد بشه صد تا كتاب

كه هر صفحه ش قصه چند تا درده و چند تا عذاب

مي گم شبا ستاره ها تا مي تونن دعات كنن

نورشونو بدرقه پاكي خنده هات كنن

يه شب تو پاييز كه غمت سر به سر دل مي ذاره

؟؟؟؟؟؟؟ همون كسي كه بيشتر از همه دوست داره

 

هرچی آرزوی خوبه مال تو


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 2:22 قبل از ظهر  توسط اشکان  | 

پایان.........

 وقتي که خاکم ميکنند
:

 بهش بگين پيشم نياد

 بگين که رفت مسافرت

:

بگين شماره اي نداد
:

 يه جور بگين که اخرش

 از حرفاتون هول نکنه

: طاقت ندارم ببينم

به قبر من نگا کنه

: دونه به دونه عکسامو

: بر داريد اتيش بزنيد
:

 هر چي که خاطره دارم
:

 بريد از بيخ بکنيد
 

نذاريد از اسم من
:

 يه کلمه جا بمونه
:

 نميخوام هيچ وقت تنمو
:

 توي گورم بلرزونه
:

 برو نميخوام ببيني
:

 خونه من خالي شده
:

 همدم من به جاي تو
:

 ريگاي پوشالي شده
:

 اون که ميگفت ميمرد برات
:

 ديدي راس راسي مرد
:

 رفت و همه خاطرشم
:

 به خاطرت برداشتو برد
:

 بهش بگين نشست به پات
:

 بهش بگين نيومدي
:

 بگين هنوز دوست داره
:

 با اينکه قيدشو زدي
:

 نشونيه قبر منو
:

 بهش ندين خوب ميدونه
:

 مياد جاي هميشگي سر قرار
:

 برو اتيش به قلب من نزن
:

 بذار نگات از يادم بره

بذار واسه هميشه قلب من

 چال بشه با من کلي خاطره
                                        

 ميخوام رو سنگ قبرم اين باشه
                                 

  اين طلوع که خيلي غم انگيز بود
                                         

  قشنگترين خاطره عمرم
                              

     غروبي که خيلي دل انگيز بود

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 3:59 قبل از ظهر  توسط اشکان  | 

کوچه

 

من يه كوچه، تك و تنها بي عبورم

اگه نگذري هميشه سوت و كورم

من يه برگم، اگه باشي تو يه عابر

يا يه ابادي، اگه باشي مسافر

 

رهگذر! سكوت اين كوچه رو بشكن

تا سحر شه شب تنهاي تو با من

حالا كه كوچه اميدش يه عبوره

نگو سخته، نگو ديره، نگو دوره

 

اگه دوري اگه نزديك، اگه تنها اگه تاريك

همدم غربت تو منم، همين كوچه باريك

شب تنهاي تو، بي كوچه كه انتها نداره

شب من، غير قدمهاي تو كه صدا نداره

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 3:7 قبل از ظهر  توسط اشکان  | 

دنیای...........؟؟!!

در نهایت شبهای بی وزن و گیج عمق تنهایی را

می کاویدم.دربی خبری در گیر دنیای

 کودکی ام بودم. بی خبر از بازیهای روزگار.

ناگاه سایه ی دستی بر روی

ویرانه های وجودم افتاد

و مرا با خود تا نهایت تفسیر زندگی کشاند .

من رفتم تا نهایت بیداری.

تا انتهای خواستن.تا ته التماس.

تا پایان تحقیر.

تا عمق آسمان کوته دلتنگ.

تا نهایت انتظار. تا لب سقوط.

تا قلب سکوت.

تا فراز دیوارهای حائل بین خواستن و رسیدن.

تا دل حبابهای سرگردان کوچک.

تا ترکهای پوسته ی خشک و بی روح عشق.

تا ظلمت بی کران

بی روح عشق.تا ظلمت کرانه ی سفر.

تا لب پنجره های حسرت.

من رسیدم به درون ذرات گیج ماه.

به رعشه های بی پایان روح تنهایم

و نهایتا" به دیوارهای بلند جدایی افکن بین اوهام و واقعیات.

و اکنون من تنهاتر از قبل عمق تنهایی را

دوباره می جویم.

و ضربات کند خون را بر دیواره های

خشکیده ی رگهایم احساس می کنم.

می شمارم نفسهای به شماره افتاده ام را

در عمق شبهای بی کسی.

جاده های بی پایان تنهایی را می پیمایم در طلب

 نهایت نقطه ی آوارگی  و تحقیر.

نهایت دیدار و رسیدن را در بی نهایت انتظار و دوری

 می جویم.

آری این است تمامی دنیای پوشالی و خیالی من...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 2:50 قبل از ظهر  توسط اشکان  | 

برگرد..!!

هق هق تلخم و بشناس، توي کوچه هاي خلوت ، اين

خود عشق عزيزم ، نه بهانه است نه يه عادت ،

 غصه هام و به تو گفتم اما چي ازت شنفتم ،

يه نفس همنفسم باش ، نذار از نفس بيافتم ،

گريه هام و تو

نديدي، هر چي گفتم نشنيدي ،

 من کدوم عهد و شکستم ،

 که از عشق من بريدي ،

 وقتي نيستي لحظه هام و ، با خيالت ميگذرونم ،

 حتي تا آخر دنيا ، من براي

تو ميخونم ، وقتي نيستي حتي خورشيد ،

 ميشه مثل

لحظه هام سرد ،با تو ام آهاي مسافر ،

با همين ترانه برگرد ...!!!

                             

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 1:57 قبل از ظهر  توسط اشکان  | 

داستان یک عشق

یکی بود یکی نبود

يه روزی از روزا

با يه دختری آشنا شدم.

اون اولا واسم مثل يه دوست خوب بود.

يه دوست که باهاش بتونم راحت درد دل کنم.

ولی کم کم خيلی بهش عادت کردم.

واسم با ديگران متفاوت بود.

عاشقش شدم.

عشق اولم  بود.

نمی دونستم چه جوری بهش بگم.

چه جوری نشون بدم

که دوستش دارم.

روز ها گذشت.

من هم هر کاری که می تونستم می کردم

که بهش نشون بدم که دوستش دارم.

يه روز قلبمو تقديمش کردم٬ قلبمو پس داد!

دختر عجيبی بود. اصلا توو خط عشق و عاشقی نبود.

همين جور عاشقش موندم...

يه روز اومد گفت:

" اين دوستمه اسمش سعيد هست."

يهو يه چيزی قلبمو فشار داد.

بغضمو خوردم و لبخند زدم گفتم:

"خوشبختم."

ديگه چيزی از دلم نمونده بود.

اون لبخند از ته دل نبود.

فقط ماهيچه های صورتم بودن که به صورت يک لبخند شکل گرفته بودند.

که باز هم ناراحت نشه!

يه روز درحالی که گريه می کرد به خونم اومد و گفت:

"با هم جرو بحثمون شده. می تونم پيشت بمونم؟"

با اين حال که می دونستم اين قلبمه که باز هم بايد درد بکشه و جيک نزنه٬


لبخند زدم و گفتم:

"بله که می تونی."

بغلش کردم و سرش رو گذاشتم رو شونم که گريه کنه تا آروم بشه...

چندين ماه گذشت...

يه روز بهم زنگ زد و گفت:

"پنجشنبه هفته ی ديگه عروسيم هست.

کارت دعوتو کی بيارم خونتون بهت بدم؟"

ديگه نمی فهميدم چی ميگه.

منگ شده بودم.

يهو ديدم داره ميگه:

"... کوشي؟ الوووووو...."

گفتم: "اينجام. اينجام. يه لحظه رفتم تو فکر."

گفت: "تو هميشه وقتی با من حرف می زنی ميری تو فکر!"

گفتم: "فردا خونه هستم. حدود ساعت پنج بيا دعوت نامه رو بده."
....
اون شب اصلا خوابم نمی برد. خُل شده بودم.

ياد اون روزهای اول که تازه باهاش آشنا شده بودم افتاده بودم.

خلاصه با هزار تا وول خوردن و کلنجار رفتن تونستم يه سه ساعت بخوابم.

فردا ساعت پنج زنگ در به صدا در اومد.

خودش بود. بازم سر ساعت!

در رو باز کردم.

به چشماش زل زدم.

هنوزم عاشقش بودم. ولی ...

گفت:

"يوهو. کجايی؟ بيا اينم دعوت نامه. پنجشنبه می بينمت."

تا پنجشنبه بياد٬‌ نمی دونم چه جوری زندگی کردم.

همه چيز واسم مثل جهنم بود.

نمی تونستم تحمل کنم.

به و مشروب هم عادت داشتم.رفتم مشروب خوردم  یه نمه اروم شدم

دوست داشتم برم بالای يه کوهی و تا دلم می خواد داد بزنم.
....
پنجشنبه کت شلوارم رو پوشيدم.

به سالن که رسيدم٬ اونو توو لباس عروس ديدم.

چقدر زيبا شده بود.

اومد جلو و بهم گفت:

"خوش اومدی ....... برو يه جا بشين. اميدوارم بهت امشب خوش بگذره."

دستشو گرفتم و لبم رو آوردم نزديک گوشش و گفتم:

"نه. اومدم اين کادوی ناقابل رو بدم و برم. تو هميشه توو قلب من هستی.

منو يادت نره!"

گونش رو بوسيدم و گفتم:
"خداحافظ!"

حالا اين من بودم و تنهايی هام که بايد تا ابد باهاش می ساختم!...

 

 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 2:40 قبل از ظهر  توسط اشکان  | 

عشق و دیوانگی

در زمانهاي بسيار قديم كه هنوز پاي بشر به زمين

 نرسيده بود،فضيلت ها و تباهيها در همه جا شناور شده

بودند.آنها از سر بيكاريها خسته و كسل شده بودند.

روزي همه ي فضايل و تباهيها دور هم جمع شده

بودند.خسته و كسلتر از هميشه.

ناگهان «ذكاوت»ايستادو گفت :بياييد يك بازي بكنيم،مثلا

 قايم باشك!

همه از پيشنهاد او شاد و خوشحال شدندو ديوانگي فورا

فرياد زدكه من چشم مي گذارم.از آنجا كه هيچ كس

 نميخواست به دنبال ديوانگي بگردد ،همه پذيرفتند . او

جلوي درختي رفت و چشمهايش را بست و شروع به

شمردن كرد:

يك، دو،سه... همه رفتند تا جايي پنهان شوند.

«لطافت» خود را به شاخ ماه آويزان كرد.«خيانت» داخل انبوهي از

 زباله پنهان شد. «اصالت» در ميان ابرها پنهان شد.«هوس» به مركز

زمين رفت و «طمع» داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود، مخفي

شد.«ديوانگي» مشغول شمردن بود:78،77،76 ... وهمه پنهان شده

بودند،بجز «عشق» كه مردد بود و

نمي توانست تصميم بگيرد. جاي تعجب هم نيست،زيرا همه ميدانند كه

پنهان كردن «عشق» مشكل است و در همين حال ديوانگي به پايان

شمارش ميرسيد:96،67...هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد،«عشق»

پريدو در ميان يك بوته گل رز پنهان شد.

ديوانگي فرياد زد كه دارم مي آيم.

اولين كسي را كه پيدا كرد،«تنبلي» بود زيرا تنبلي اش

 آمده بود كه جايي پنهان شود.

«لطافت» را يافت كه به شاخ ماه آويزان شده بود.«دروغ» را ته درياچه

 و «هوس»را در مركز زمين،يكي يكي همه را پيدا كرد به جز «عشق».

 او از يافتن عشق نا اميد شده بود كه «حسادت» در

گوشش زمزمه كرد:

تو بايد فقط عشق را پيدا كني و او در ميان بوته ي گل رز

 است.

ديوانگي شاخه ي چنگال مانندي را از درخت كند و و با

شدت و هيجان زيادي

آن را در بو ته ي گل رز فرو كرد.

دوباره، دوباره تا با صداي ناله اي متوقف شد.

عشق از پشت بو ته بيرون آمد.

با دستهايش صورت خود را پوشانده بود، از ميان

انگشتهايش قطرات خون

بيرون ميزد .

او نميتوانست ببيند،كور شده بود .

ديوانگي با اضطراب گفت: واي!من چه كردم!چگونه مي

توانم تو را ياري كنم؟

و عشق پاسخ داد:

تو نمي تواني مرا درمان كني، اما اگر مي خواهي كاري

بكني

راهنماي من شو!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 11:51 بعد از ظهر  توسط اشکان  | 

داستان عشق

روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي

و خوشي زندگي مي كردند

خوشبختي. پولداري. عشق. دانائي. صبر.غم. ترس...هر كدام به

روش خويش مي زيستند .

تا اينكه يك روز دانائي به همه گفت: هر چه زودتر اين جزيره را ترك

كنيد زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق مي

شويد

تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از خانه هاي خود بيرون

آوردند وتعميرشان كردند.

همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شدوهوا به قدري خراب شد كه

همه به سرعت سوار قايقها شدندوپارو زنان جزيره را ترك كردند. در

اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره

متوجه حيوانات جزيره شد كه همگي به كنار جزيره آمده بودند و

وحشت را نگه داشته بودندو نمي گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود.

عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زنداني

شده سپرد.

آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي براي عشق نماند. قايقها رفتند و

عشق تنها در جزيره ماند. جزيره هر لحظه بيشتر به زير! آب ميرفت

و عشق تا زير در آب فرو رفته بود.

او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود. فرياد زد و از همه

احساسها كمك خواست. اماكسي به کمکش را نرسيد.

در همان نزديكي قايق ثروتمندي را ديد و گفت:ثروتمندي عزيز به من

كمك كن.

ثروتمندي گفت: متاسفم قايقم پر از پول و نقره و طلاست و جائي براي

تو نيست.

عشق رو به (غرور) كرد وگفت: مرا نجات مي دهي؟

غرور پاسخ داد: هرگز تو درآب ترشدي و مرا تر ميكني.

عشق رو به غم كرد و گفت: اي دوست عزيز مرا نجات بده

اماغم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به

تو را ندارم بلكه خودم احتياج به كمك دارم.

در اين حين خوشگذراني وبيكاري از كنار عشق گذشتند ولي عشق

هرگز از آنها كمك نخواست.

از دور شهوت را ديد و به او گفت: آيا به من كمك ميكني؟ شهوت پاسخ

داد البته كه نه!

سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري يادت هست هميشه مرا تحقير

مي كردي همه مي گفتند تو از من برتري ، از مرگت خوشحال خواهم

شد

عشق كه نمي توانست نا اميد باشد رو به سوي خداوند كردو گفت :خدايا

مرا نجات بده

ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران نباش تو

را نجات خواهم داد. عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را

روي آب نگه دارد و بيهوش شد.

پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائي يافت

آفتاب در آسمان پديدارمي شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام

آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد و تمام احساسها امتحانشان را داده

بودند

عشق برخواست به دانائي سلام كرد واز او تشكر كرد

دانائي پاسخ سلامش را داد وگفت: من شجاعتش را نداشتم كه به نجات

تو بيايم شجاعت هم كه قايقش از من دور بود نمي توانست براي نجات

تو بيايد

تعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و

وحشت رفتي؟

هميشه ميدانستم درون تو نيروئي هست كه در هيچ كدام از ما نيست. تو

لايق فرماندهي تمام احساسها هستي.

عشق تشكر كرد و گفت: بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره

برويم ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم كه چه كسي مرا نجات داد؟

دانائي گفت كه او زمان بود.

عشق با تعجب گفت: زمان؟

دانائي لبخندي زد وپاسخ داد: بله چون اين فقط زمان است كه مي تواند

بزرگي و ارزش عشق را درك كند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط اشکان  | 

شکلات

  

 

من یک شکلات  گذاشتم تو  دستش  اونم 

یک  شکلات گذاشت تو دستم

  من بچه بودم اونم بچه بود

سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد دید که منو میشناسه

خندیدم

گفت دوستیم ؟

گفتم دوست دوست

گفت تا کجا ؟

گفتم دوستی که تا نداره

گفت تا مرگ

خندیدمو  گفتم  من  که  گفتم تا نداره گفت باشه تا پس از مرگ باز با هم

دوستیم؟

تا بهشت تا جهنم. تا هرجا که باشه منو تو باهم دوستیم

خندیدمو  گفتم  تو  براش تا هرجا  که  دلت  می خواد یک تا بزار اصلا یک تا

بکش از

سر این دنیا تا اون دنیا اما من اصلا براش تا نمیزارم

نگام  کرد  نگاش  کردم  باور  نمیکرد  می دونستم ا ون  میخواست حتما

دوستیمون

یک تا داشته باشه دوستی بدون تا رو نمی فهمید !!

گفت بیا برا دوستیمون یک نشونه بذاریم

گفتم باشه تو بزار

گفت شکلات باشه ؟

گفتم باشه

هر  بار  یک شکلات  می ذاشت  تو  دستم منم

 یک شکلات می ذاشتم تو دستش

باز همدیگرو نگاه می کردیم یعنی که دوستیم دوست دوست

من تندی  شکلاتمو  باز میکردم میذاشتم تو دهنم تند و تند میمکیدم

میگفت شکمو

تو دوست شکموی منی و شکلاتمو می گذاشت

توی یک صندوقچه کوچولوی قشنگ

می گفتم بخورش

می گفت تموم میشه می خوام تموم نشه برا همیشه بمونه

صندوقچش پر از شکلات شده بود هیچکدومشو نمی خورد

من همشو خورده بودم

گفتم اگه یک روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن اون وقت چی کار می کنی ؟

می گفت مواظبشون هستم

می گفت میخوام نگهشون دارم تا موقعی که دوستیم

ومن شکلاتمو می ذاشتم تو

دهنمو می گفتم نه نه نه تا نه . دوستی که تا نداره !!

چند سالی گذشت

اون بزرگ شده من هم بزرگ شدم من همه شکلاتامو خوردم.

اون همه رو نگه داشته

اومده بود خداحافظی کنه می خواست بره اون دور دورا

میگفت میرم اما زود بر می گردم.

من که می دونم اون بر نمی گرده

یادش رفت به من شکلات بده .

من که یادم نرفته شکلاتمو دادم تندی بازش کردگذاشت تودهنش

یکی دیگه گذاشتم

تو اون دستش گفتم بیا این هم آخرین شکلات برای صندوقچه کوچولوت

یادش رفته بود یک صندوقچه داره برا شکلاتاش

هر دو تا رو خورد

خندیدم

می دونستم دوستی اون تا داره اما دوستی من تا نداره

مثل همیشه

خوب شد همه رو خوردم

اما اون هیچکدوم رو نخورده

حالا با یک صندوقچه پر از شکلات های نخورده چی کار می کنه ؟

Roz-رز


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 11:33 بعد از ظهر  توسط اشکان  | 

به تویی که نمی شناسمت

نمی شناسمت

از تو تنها تصویری کمرنگ میشناسم

که از نزدیک ندیده ام

حرفها گفتم با تو

و جوابها شنیدم از تو

پیش تو آمدم

یک روز پر ز گریه آمدم

درهای زندگیم را گشودم و فقط تو را با من واقعی آشنا کردم

منی که با دستهای خود کتاب افسانه پوپک طلایی را بست

کنار آرزوهایم نشستم

من بودم که از درد گفتم

و غرق شدم در غصه

و تو بودی با آن نگاه ساکت

حیرانم

حیرانم

از آن نگاه گرم و آرامشی که به من هدیه کردی

و مات ماندم

از پیغام رمزآلود نصفه نیمه ات

خیلی آهسته به زندگی من آمدی

 بی خبر ترکم نکن

بی خبر نرو و من را با این همه تنهایی و غم تنها نگذار

نه اینکه بی تو نخندم

نه

اما به خدا تمام خنده های خام بی خیال

به یک تبسم با تو نمی ارزد

                          


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 11:23 بعد از ظهر  توسط اشکان  | 

چون همسفر ...........

 

گفتم تو چرا دورتر از خواب و سرابی

 

گفتم که منم با تو ولیکن تو نقابی

 

 

فریاد کشیدم تو کجایی تو کجایی

 

گفتی که طلب کن تو مرا تا که بیابی

 

 

چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش

 

هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش

 

 

هر منزل این راه بیابان هلاک است

 

هر چشمه سرابیست که بر سینه خاک است

 

 

در سایه هر سنگ اگر زلف زمین است

 

نقش تن ماریست که در خواب کمین است

 

 

در هر قدمت خار هر شاهد سردار

 

در هر نفس آزاده هر ثانیه صد بار

 

 

چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش

 

هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش

 

 

گفتم که عطش می کشدم در تب صحرا

 

گفتی که مجوی آب و عطش باش سراپا

 

 

گفتم که نشانم بده گر چشمه ای آنجاست

 

گفتی چو شدی تشنه ترین قلب تو دریاست

 

 

گفتم که در این راه کو نقطه آغاز

 

گفتی که تویی تو خود پاسخ این راز

 

 

چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش

 

هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:53 بعد از ظهر  توسط اشکان  | 

کوچ



آنگاه که دستان مهربانت کوچ کردند و مرا تنها گذاشتند ديگر چيزي برايم باقي نماند چيزي از کسي که سحر گاهان گلهاي باغچه به او لبخند مي زدند و شامگاهان با طنين خنده او و ستاره ها چشمک مي زدند . اما تنها تکيه گاه و پناه او ، زيباترين لحظات او ، تنهايي ها و خلوت او با.........؟! بود که دستان مهربانش را از او دريغ کرد و رهايش کرد و رفت    

 

    

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:43 بعد از ظهر  توسط اشکان  | 

اگر...........؟!

                   هر چه شکفتم ؛ تو ندیدی مرا                       رفتی و افسوس نچیدی مرا

 

            ماندم و پژمردم و ریختم                             تا که به دامان تو آویختم

 

 

                         دامن خود را متکان ای عزیز                      این منم ای دوست ؛ به خاکم مریز

 

                   وای ؛ مرا ساده سپردی به باد                     حیف که نشناخته بردی ز یاد

 

 

                     همسفر بادم از آن پس ؛ مدام                        میگذرم بی خبر از بام و شام

 

           می رسم اما به تو روزی دگر                      پنجره را باز گذاری اگر !!!

        

    تا نفس میکشم دوست دارم نازی

    

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 4:7 قبل از ظهر  توسط اشکان  |